گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد...
همین طور که مشغول برگ رقصانی بودم کنار پله های زیرزمین کپه ای موی مشکی دیدم که با چشم های نافذ و سبزی بروبر نگاهم می کرد. اول ایستادم و دهانم باز ماند . منتظر بودم فرار کند اما او هم بروبر نگاهم می کرد. رفتم نزدیک تر . فکر کردم از این گربه جوبی های کثیف است و دلم سوخت که خانه ی چه کله قندی را هم برای گذار از زمستانش انتخاب کرده اما وقتی بهتر دیدمش باورم نشد که به همین راحتی یک گربه ی پرشین قیمتی را این طور ناجوانمردانه توی سرمای حیاط رها کرده اند. هرچقدر نگاهش کردم دیدم مال این حرف هام نیست که کتاب کش برود پس چرا مثل من تبعید شده؟
نازش کردم و بدون هیچ واکنشی راحت روی پالتوم جا خوش کرد. سرمای شیراز نسبت به مناطق دیگر چیزی نیست اما برای گربه ی پرقویی و ناز کرده ی پرشین هیچ بی توجهی روا نیست. چند دقیقه بعد خدمتکار با لیوانی شیر داغ آمد ملاقاتم و گربه را که دید گفت بلوط چطوری؟ گفتم کم کم این نژاد ۵تومن می ارزد جریان چیست؟ گفت بلوط و زنش پنبه تنها موجوداتی بودند که آقا دوستشان داشت اما پنبه بد قلق بود و بلوط ناتوانی جنسی داشت. هردو گربه عصبی و خسته شده بودند و پنبه از زور عصبانیت بدن بلوط را چنگ میزد. یک روز بلوط عصبانی شد و به چشم های پنبه حمله کرد. پنبه به شدت مریض شد و یک روز هم از هره ی پنجره افتاد توی حیاط و مرد. از آن روز به بعد آقا چشم دیدن بلوط را ندارد منتظر است تا دختر یکی از آشناها بیاید و او را ببرد. دیدم پس با این اوصاف یک "آغا" بلوط تمام و کمال را در آغوش گرفته ام! چیزهای خنده داری هم گفت و بعد لیوان شیر را دراز کرد سمتم اما درکمال احترام قبول نکردم ترسیذم آقا سربرسد و کشان کشان مرا به اتاقی ببرد که درش همیشه قفل است و سونوگرافی ام کند تا ببیند در غیابش چیزی خورده ام یا نه!
۲. چند واحد تدریس در دوتا از دانشگاه های شیراز برداشته ام. جلسه اول بچه ها کنار در کلاس ایستاده بودند و وقتی پرسیدم که چه درسی دارند گفتند استاد خواب مونده عجله نکن! وقتی داخل کلاس شدم و پشت میز نشستم تعجب و خنده و خجالتشان را به زور قورت دادند. کارشناس کلاس که برای حضورو غیاب آمد انگار خیلی حس نکرد که ممکن است به گروه خونی من تدریس بیایید مودبانه خواست با کارت شناسایی بیرون بروم و دقیقا همان نگاه بچه های کلاس را پیدا کرد وقتی فهمید من خودش هستم که باید باشم. آنتراکت بین دو کلاس رفتم اتاق اساتید تا کمی استراحت کنم اما استاد مسنی در را محکم بست و گفت اینجاهم امان نداریم؟ مهلت بدهید انرژی بگیریم بعد حمله کنید! نمی دانستم باید مثل اغلب خانم ها خوشحال باشم که هیچ کدامشان به سنم ندیدند بزرگ باشم یا ناراحت که زده بودند توی ذوقم.
۳.یکی از استادان دوره لیسانسم تماس گرفت و بعد از کلی احوال پرسی و تحویل گفت برای امر خیری مزاحم شده ام. گفتم جسارتا من اصلا قصد ازدواج ندارم. قهقه زد و گفت می خواهم بیایی با اکیپ ما مقاله بنویسی شوهر کجا بود در این قحطی وانفسا!
من گندم