دوش دیدم که ملایک در می خانه زدند

تاملی بر حافظ آشوری

بخش نخست:

آشوری می خواهد گفتمان شخص حافظ را از گفتمان عرفان پیشین تشخیص دهد. او سبب روی آوردنش را به شعر حافظ، بحران فکری حاکم بر جامعه و روی کرد خودش را نوعی فرهنگ درمانی برای چیرگی بر سرگیجه ی بر آمده از واماندگی در میان شرق و غرب می داند. دیوان حافظ به نظر او حساس ترین گره گاه " روان پارگی" فرهنگی ماست. مشکل ما و فهم حافظ به فاصله ی ما با حافظ بر می گردد. ما در متن جهان حافظ نیستیم و زبان حافظ نیز زبان تاریخ نیست که روشن باشد بلکه آمیخته به هنر و صنعت است. برای چیره شدن بر این مشکل باید از شیوه های هرمنوتیکی بهره جست اما کدام هرمنوتیک؟ همان هرمنوتیکی که مافر آن را فن فهم زبان دیگری می داند. هرمنوتیکی که در آن کار تفسیرگر، بازسازی ساختار معنایی متن است.

آشوری با اندکی مطلق گرایی میگوید می شود به فهم متن حافظ پی برد اما این کار روش می خواهد. روشی که بر می گزیند، هرمنوتیکی است که تاریخیت متن را جستجو می کند. پاره های متن بر کلیت آن تکیه دارند. کلیت نیز خود زیرمتنی تاریخی دارد. زبان اثر در عین حال که شخصی است، در بنیاد، تکیه گاهی همگانی دارد؛ باید به آن تکیه گاه همگانی بازگشت.

می گوید سبب گیجی مردم در فهم حافظ راستین، دوچیز بوده: 1. ذهنیت اسطوره سازی که با بینش تاریخی بیگانه است. یعنی همان چیزی که از حافظ "لسان الغیب" ساخته و دیوانش را تالی کتب آسمانی دانسته. 2. ترس از اظهار نظر درباره حافظ. وقتی کسی چنان مقام بزرگی گرفت، ابر انسانیست که شناختش دشوار است. لذا هم باید از حافظ اسطوره زدایی کرد و هم باید به طبیعت و تاریخ بازگشت.

فضایی که حافظ درآن زیسته ، فضای ذهنیت ایرانی در سده ی هشتم هجری استاما حافظانه. آشوری به بحث میان متنی اشاره می کند: مجموعه روابطی که یک متن با متن دیگر دارد. چه گذشته و چه هم زمان.

آشوری برای فهم حافظ به سراغ مرصادالعباد و کشف الاسرار می رود و با محور حکایت خلقت انسان، حافظ را می خواند. آیا آشوری می خواهد به مسایل تاریخی و اجتماعی عهد حافظ بپردازد؟ می گوید نه. می خواهد از راه هم دلی حافظ را بفهمد. راه هم دلی چیست؟ یک ضرورت روان شناسانه است از دیدگاه هرمنوتیک که تفسیرگر خود را از نظر عاطفی و عقلی به جای آفریننده ی اثر می گذارد و با او هم نوا و هم دل ( نه همراه) می شود. علت شناسی نمی کند بلکه از راه درون فهمی به دیدگاه آفریننده پی می برد.

آشوری به بحث اسطوره  سرنمون_ ساخته ی خودش ) می پردازد. از طریق اسطوره شناسی می توان حافظ رند یا رند حافظ را شناخت. اسطوره شناسی با روش میان متنی و درون متنی. آیا اسطوره خرافه است؟فکر مدرن، اسطوره را جهان شناسی مردم بی پایه  و ابتدایی نمی داند. از دیدگاه علمی به اسطوره می نگرد. اسطوره ها ازین دیدگاه ریشه های ژرف در ساخت روان انسان دارند که مولفه های فردی و جمعی را باز می تابند و نقش و کارکرد روانی و اجتماعی پیچیده دارند.

اسطوره چیست؟

انسان با اسطوره پای در تکوین فرهنگی خویش گذاشته است. تکوین فرهنگی با جهان بینی آغاز می شود. انسان در ابتدا با دیدن آنیمیستیک (زنده انگارانه ) جهان را در چنگ نیروهایی می بیند که تنها با رفتارهای آیینی می توان رامشان ساخت. ایزدان پرستی شکل می گیرد. از ایزدان پرستی انسان پا در مرحله ی ایزد پرستی می گذارد. دراین مرحله روح و معنا در جهان اهمیت پیدا می کند. این آغاز توجه به تقابل هاست. انسان به شناخت نیک و بد رو می کند. از مرحله ی گله ای و نیمه جانوری به وضع اجتماعی گام می نهد و فرهنگ پدید می آید. وقتی انسان فرهیخته به بازخوانی گذشته ی خود باز می گردد،می خواهد به پاره ای از رازهای هستی که در اسطوره ها آمده، پی ببرد. پیوند با معنای اصلی رازها، کار هرکسی نیست.

اسطوره ها نخست زمینی و زمانی اند. ایزدان در کوه ها و قله ها و مکان های بلند و گاه عمق زمین جای دارند و سپس آسمانی می شوند. زمان به بی زمانی و مکان به بی مکانی بدل می شود. میان موجود زمان مند و مکان مند با موجود لازمان و لامکان، فاصله می افتد.

درمیان اسطوره ها اسطوره ی آفرینش اهمیت بیشتری دارد؛چون به پیدایش جهان و انسان می پردازد. بنابراین اسطوره،  بازنمودی از رویدادهای ازلی و آسمانی اند. هرچه اینجا بگذرد، آنجا رقم خورده است.

سرنمون چیست؟

سرنمون حقیقت مقدسی را دربر دارد. مدل نهاد اجتماعیست. انسانی که به امر مقدس گردن می نهد، از طریق سرنمون ها، به زندگی اش جهت می بخشد و از طریق انرژی آنها سرشار می شود. سرنمون ها نیز ازلی شده اند. انسان می کوشد تا با الگوی این سرنمون ها از فساد پذیری و مرگ درگذرد و جاودان شود.

اسطوره ها آفرنش جهان را در قالب حکایت روایت می کنند اما دلیل نمی آورند. اگر کسی خواست اسطوره ها را علت یابی کند و منطق نهفته در دل آ ن هارا بجوید، باید دست به تاویل زند.

اسطوره ی آدم (آفرینش آدم) سرنمونیست برای خاصانی چون حافظ. حافظ خود را نمون آن سرنمون می داند و به همین دلیل است که بابه گردن گرفتن بار امانت عشق، حماسه ی ازلی را در مقام رند بازافرینی می کند. عارفان دیگرمثال واره ی انسان کامل را می سازند و حافظ ، رند را.


مرگ بر گرمای هوا

پرواز عزت الله سحابی به دلیل بیماری و کهولت سن

و هاله سحابی را

 

 به دلیل

 گرمای هوا و شوک ناشی از مرگ پدر

 

 به تمام آزادگان و دختران هاله تسلیت می گویم...

غریبه ی کوچک

turn me over attend

to your limbs direct

your face to the wall and you ll

deprive your longing heart

of the body s satisfaction

love lyrics of ancient egypt

در فاصله ی نه جندان کم به روز رسانی این گندم زار اتفاقات بی شماری افتاده. داشتم به ناصرهای فوتبال ایران فکر می کردم . هرگز آدم فوتبال دوستی نبوده ام اما دلیل نمی شود تا از مرگ ناصر حجازی تاسف نخورم. وقتی جلال ستاری هم به اسطوره بودن ناصرخان اذعان دارد ...

ناصر محمد خانی هم چند ماه پیش نامش حتا بیشتر از ناصر حجازی بر زبان ها افتاد اما این کجا و آن کجا. او هم مانند حجازی فوتبالیست بود ناصر هم  بود اما -ناصر- نبود نه برای لاله نه شهلا. تنها هنرش خیانت به تعهد و عشق و مردانگی بود. کسی که به راحتی که نه با بی شرمی چشم بست به انسانیت . از اعدام شهلا تا همین لحظه هرگز نتوانستم بفهمم موافق اعدامش بودم یا موافق. بعد از دیدن فیلم مستند زندگی اش منقلب شدم اما بازهم نتوانستم خودم را قاضی کنم اما به نفرتم از ناصر محمدخانی عمق داد و با خودم کلنجار رفتم که چطور آن مرد می تواند با وجدانش حتا نه با نگاه پسرانش به زندگی فلاکت بار خود ادامه دهد...

ناصر حجازی عقاب دروازه های ایران در اثر سرطانی که نوع دیگرش را دارم جان سپرد و شاید کمی این مشابهت حقم بدهد که بگویم کمی درک می کنم که متحمل چه درد ها و پرهیزهایی شده...

هنوز آمادگی نوشتن نداشتم اما بزرگ مرد دیگری! به نام کامران نجف زاده وادارم کرد تا بنویسم که چقدر از انسان های طفیلی که با شنائت ریزه خوار سفره ی دیگرانند تنفر دارم. خبرنگاری که با دروغ و فریب خودش را به خیال خودش بالا کشید که به خیال من تخریب کرد. چند شماره ی قبل هفته نامه ی ۴۰چراغ مصاحبه ای به عدنان-باشو غریبه ای کوچک ـ چاپ کرد. درآن مصاحبه عدنان حرف های زیادی برای گفتن داشت و حتا اخلاق حرفه ای بهرام بیضایی را زیر سوال برد. بعد از چاپ هرکسی نظری داشت دوستانم به دو گروه تقسیم شده بودند. کسانی که مظلومیت غریبه ی کوچک را به سیلی تجربه و دانش بیضایی می زدند و کسانی که تمام تقصیرهارا به گردن تنها بیضایی نمی انداختند. من از گروه دوم بودم. معتقدم که هرکس مسئول بالا کشیدن خودش است . بیضایی راه را به عدنان نشان داد و ثابت کرد که این پسر بچه ی سیاه چرده ی جنوبی بر اثر تمرین و تجربه اندوزی می تواند تیپی در سینمای ایران باشد . اما نشد. شرایطش مهیا نشد. بیضایی کارگردان است اما پرستار نیست. دوستان گروه اول معتقد بودند که روشنفکر تعهدی دارد و بیضایی از زیر بار این تعهد در رفته. دلم می خواست بیضایی نامه ای بنویسد و تمام گره ها را واشکافی کند که تا به حال چنین نامه ای منتشر نشده. حالا ریزه خواری چون نجف زاده مسیر را به خود هموار کرده و عدنان را رسانه ای . یقین دارم با آن لحنی کلیشه اش فردا شب چنان روضه ای برای بیننده ی از همه جا بی خبر اجرا کند و حکم طرد و قتل روشنفکران و بیضایی را صادر کند که پای هیچ منبر دیگری نشنویم! فردا شب اخبار شبکه ی دو  برنامه ی دروغ پرداز بیست و سی را ببینید و ...         

غریبه ی کوچک

turn me over attend

to your limbs direct

your face to the wall and you ll

deprive your longing heart

of the body s satisfaction

love lyrics of ancient egypt

در فاصله ی نه جندان کم به روز رسانی این گندم زار اتفاقات بی شماری افتاده. داشتم به ناصرهای فوتبال ایران فکر می کردم . هرگز آدم فوتبال دوستی نبوده ام اما دلیل نمی شود تا از مرگ ناصر حجازی تاسف نخورم. وقتی جلال ستاری هم به اسطوره بودن ناصرخان اذعان دارد ...

ناصر محمد خانی هم چند ماه پیش نامش حتا بیشتر از ناصر حجازی بر زبان ها افتاد اما این کجا و آن کجا. او هم مانند حجازی فوتبالیست بود ناصر هم  بود اما -ناصر- نبود نه برای لاله نه شهلا. تنها هنرش خیانت به تعهد و عشق و مردانگی بود. کسی که به راحتی که نه با بی شرمی چشم بست به انسانیت . از اعدام شهلا تا همین لحظه هرگز نتوانستم بفهمم موافق اعدامش بودم یا موافق. بعد از دیدن فیلم مستند زندگی اش منقلب شدم اما بازهم نتوانستم خودم را قاضی کنم اما به نفرتم از ناصر محمدخانی عمق داد و با خودم کلنجار رفتم که چطور آن مرد می تواند با وجدانش حتا نه با نگاه پسرانش به زندگی فلاکت بار خود ادامه دهد...

ناصر حجازی عقاب دروازه های ایران در اثر سرطانی که نوع دیگرش را دارم جان سپرد و شاید کمی این مشابهت حقم بدهد که بگویم کمی درک می کنم که متحمل چه درد ها و پرهیزهایی شده...

هنوز آمادگی نوشتن نداشتم اما بزرگ مرد دیگری! به نام کامران نجف زاده وادارم کرد تا بنویسم که چقدر از انسان های طفیلی که با شنائت ریزه خوار سفره ی دیگرانند تنفر دارم. خبرنگاری که با دروغ و فریب خودش را به خیال خودش بالا کشید که به خیال من تخریب کرد. چند شماره ی قبل هفته نامه ی ۴۰چراغ مصاحبه ای به عدنان-باشو غریبه ای کوچک ـ چاپ کرد. درآن مصاحبه عدنان حرف های زیادی برای گفتن داشت و حتا اخلاق حرفه ای بهرام بیضایی را زیر سوال برد. بعد از چاپ هرکسی نظری داشت دوستانم به دو گروه تقسیم شده بودند. کسانی که مظلومیت غریبه ی کوچک را به سیلی تجربه و دانش بیضایی می زدند و کسانی که تمام تقصیرهارا به گردن تنها بیضایی نمی انداختند. من از گروه دوم بودم. معتقدم که هرکس مسئول بالا کشیدن خودش است . بیضایی راه را به عدنان نشان داد و ثابت کرد که این پسر بچه ی سیاه چرده ی جنوبی بر اثر تمرین و تجربه اندوزی می تواند تیپی در سینمای ایران باشد . اما نشد. شرایطش مهیا نشد. بیضایی کارگردان است اما پرستار نیست. دوستان گروه اول معتقد بودند که روشنفکر تعهدی دارد و بیضایی از زیر بار این تعهد در رفته. دلم می خواست بیضایی نامه ای بنویسد و تمام گره ها را واشکافی کند که تا به حال چنین نامه ای منتشر نشده. حالا ریزه خواری چون نجف زاده مسیر را به خود هموار کرده و عدنان را رسانه ای . یقین دارم با آن لحنی کلیشه اش فردا شب چنان روضه ای برای بیننده ی از همه جا بی خبر اجرا کند و حکم طرد و قتل روشنفکران و بیضایی را صادر کند که پای هیچ منبر دیگری نشنویم! فردا شب اخبار شبکه ی دو  برنامه ی دروغ پرداز بیست و سی را ببینید و ...