نمیدانم چطور فاجعه ی درست شده را جمع کنم. نمیدانم الان چه حسی داری چه رنجی میکشی. تویی که همیشه سنگ صبورم بودی تویی که اولین گوش شعرهام بودی تویی که توانستی کمی از تکه های شکسته ی دلم را بند بزنی که خردتر نشود. نمیدانم چگونه رفتار احمقانه ی خودم را که منجر به چنین فاجعه ای شد توجیه کنم. نمیدانم این ۱۲روز تلخ بر من چطور گذشت که خویشتن داری و شعور را از کف دادم و چنان ایمیل وحشتناکی برای توی نازنین فرستادم . نمیدانم فردا چه اتفاقی می افتد نمیدانم تصمیم "ف" چیست نمیدانم دانشگاه و کارت چه میشود نمیدانم عمق پرتاب سنگ نادانی ام در چاهی که تو و "ف" را و شاید مادرت و خواهرت و "ز" و "ر" را جریحه دار کرد چقدر است نمیدانم چطور این ثانیه های تلخ را که سالی می گذرند تاب بیاورم. نمیدانم به چه مقدسی سوگند بخورم که غرض ورزی نبوده بلکه حماقت بی شاخ و دمیست که توی نازنینم را آزرده. که هرچه این چندسال با زحمت به چنگ آوردی من نادان با قیمتی گزاف بر باد دام. نمیدانم آرامش خانه ی گرمت را چطور برگردانم نمیدانم نمیدانم عزیز من وقتی با قامت خمدیده دیدمت دنیا دور سرم چرخید که تمام هستی کوبیده شد آن چشم های مهربانت که جز با محبت نگاهم نکرده بود چقدر بی رنگ شد امروز . نمیتوانم خودم را ببخشم که از خودم دلگیرم که از خودم نفرت دارم نازنینم گرمای ظهر تابستانم باور کن هرگز نخواسته ام رنجت برسد که ترجیح دادم خودم هلاک شوم اما چشم تو غمگین نباشد هردردسر دیگری بود قابل چشم پوشی بود اما با جنایت احمقانه ام چطور به زندگی سراسر رنجم دل ببندم؟ منی که ادعای دوستی ات را داشتم چطور به عکسهایت که اتاقم را پوشانده نگاه بیندازم خودت که جای خود داری...
نازنینم پاییز دل انگیزم بگو چطور تاب بیاورم این زندگی بدتر شده را بگو چطور ویران شدن زندگی و آرزوهات را به چشم ببینم و نشکنم؟بگو چطور با وجدان خودم کنار بیایم؟ بگو چطور دل شکسته ی "ف" و "ز" و "ر" را تحمل کنم؟ لااقل بگو چطور مرهم باشم؟
نمیتوانم بیش ازین با وجدان خشمگینم به این زندگی ادامه دهم. بارها پندم دادی که بمانم اما حال میدانم که فقط با ترک این زندگی میتوانم به تو کمک کنم. با تمام غم های روز به روز زندگی ام ساختم تمام لحظه هام را در فراق کسی که دوستم نداشت سر کردم اما با بلایی که تو را ناخواسته درگیرش کردم دیگر جای زنده بودن ندارم . تمام این ۵سال من زنده مانی بود نه زندگانی حالا همان زنده مانی را هم ندارم. نازنینم تو هرگز این یادداشت را نمیخوانی اما امید دارم روزی کمی مرا ببخشی. تو حتا نمیدانی که میخواهم بمیرم و حتا نخواهی فهمید اما بدان همیشه رفیق بی غشم بودی. شرمسارم شرمسارم شرمسارم